یک پرسش

روزنامه اعتماد ملی  صفحه 12

نویسنده: سیدعطاءالله مهاجرانی

در شهر «راسلو» در نزدیکی ژوهانسبورگ، مرکز پژوهشی وجود دارد به نام «رسولی سنتر»، کنفرانس دعا از سوی همین مرکز برگزار شده بود...
    سرمایه گذار و بانی اصلی این مرکز یک بازرگان فرش است به نام ابراهیم. ابراهیم 75 ساله به نظر می رسید. با نگاهی دقیق و برنده و صدایی بسیار آرام و خوش طنین. بیش از پنجاه سال است که با بازرگانان ایرانی داد و ستد دارد.
    در دفتر ابراهیم برای صرف چای رفته بودیم. یک فرش ابریشم کاشان دویست ساله آورد. بر فرش عباراتی از نهج البلاغه نقش شده بود. فرش انگار بوی بهشت می داد! خواب رنگ ها و لطافت ابریشم حیرت آور بود. ابراهیم گفت من یک سوال دارم. گفتم بفرمایید! گفت: «پیش از انقلاب که با بازرگانان ایرانی کار می کردم، خیلی کارم راحت بود چون به حرف آنها اعتماد می کردم. وقتی می گفتند فرش رنگ نمی دهد، واقعا رنگ نمی داد. هر مشخصه ای را که درباره فرش می گفتند، همان بود. اما حالاهمان نیست»!
    پرسید چرا اینطور شده است؟ پاسخش را می دانستم اما در جست وجوی زبانی یا واژگانی بودم که بتوانم برایش درست توضیح بدهم. گفتم: «اولاپس از انقلاب افرادی وارد این صنعت شدند که تجربه ای و سابقه ای و نام و نشانی در فرش نداشتند. شاید گمان می کردند که مدتی در صنعت فرش می مانند و بار خود را می بندند. گره جفتی و تقلبی را همین جماعت تشویق کردند و ضربه ای کاری به اعتبار فرش ما زدند.» ابراهیم گفت: «یک نکته تازه برایت بگویم. در مواردی با گره جفت و نیمی هم روبه رو شده ام. شش تار نخ را در یک گره به هم تابانده اند. فرش دیگر مثل مقوای خیس می خواهد فرو بریزد.»
    گفتم: «اما دلیل دوم مهم تر است. انقلاب وقتی ماهیت اعتقادی و ایدئولوژیک پیدا می کند، کسانی که ارزش ها و رویکرد انقلابی را نمی پذیرند و از سویی هم نمی خواهند وجهه مخالف یا معارض پیدا کنند، نقاب دیگری بر چهره می زنند. آنچه می نمایند و می گویند نیستند. این رویه در گذار سال ها تبدیل به نوعی رفتار غالب یا ملکه می شود. ملکه ذهنی و رفتاری، آن وقت اگر بازرگان فرش هم باشد، به ناگزیر چنان رفتار و منشی در کارش تاثیر می گذارد.»
    ابراهیم گفت: «درست است پیش از این در بازار فرش محبت و اعتماد حاکم بود. الان فقط پول حرف اول را می زند.» صدای اذان نماز بلند شد و صدایی خوش از مسجدی که معماریش انسان را گویی به مسجد و مدرسه و زاویه غزالی پرواز می دهد. امام جماعت نامش نعیم بود با صدایی بسیار لطیف تر از سدیس...

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
sun

سلام پیشاپیش عید نوروز را به شما تبریگ گم امیدوارم همیشه موفق باشید و پیروز خوشحال می شم که به وبلاک من یک سر بزنید اگر خوشتون امد تبادل لینک کنیم امیدوارم که اگر سر زدید این سر زدن تداوم داشته باشه http://sun1360.persianblog.ir/ به امید دیدار

firegirl69

سلام وبلاگت خیلی قشنگه به منم سر بزن منتظظظظظظرتم[قلب][قلب][خجالت]

firegirl69

$$$$$_______________________________$$$$$ __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$* ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$* ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$,_'.____.'_,,$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$,, '.__,'_$$$$$$$$$$$$$$$ ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$ ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$**** __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,, _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,, ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$ ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,, _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *',, *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____* ______,;$*$,$$**'____________**'$$***,, ____,;'*___'_.*__________________*___ '*,, ,,,,.;*____________---____________ _ ____ '**,,,, *.° ? ...° ....O .......°o O ° O .................° .............. ° ............. O .............o....o°o .................O....° ............o°°O.....o ...........O..........O ............° o o o O ...............

رضا (عشق من شبنم)

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي

رضا (عشق من شبنم)

توی قسمت صفحات وبلاگم آلبوم جدید مجید خراطها به نام آواره رو واسه دانلود گذاشتم دوست داشتی دانلود کن