کشف اتاق ضبط برنامه های بی بی سی فارسی در ستاد انتخاباتی موسوی

 روزنامه کیهان  صفحه 2 

   در پی کشف ستاد عملیات روانی و شایعه پراکنی میرحسین موسوی در یکی از برج های متعلق به یکی از آقازاده های معروف، نحوه ارتباط تشکیلاتی ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی با بی بی سی فارسی لو رفت.
    به گزارش فارس به نقل از خبرنامه دانشجویان ایران پس از کشف مکان اصلی ستاد جنگ و عملیات روانی میرحسین موسوی در برج 10طبقه ای واقع در قیطریه، شواهد و اطلاعات بسیاری در مورد ارتباط تنگاتنگ تشکیلاتی ستاد موسوی با بی بی سی فارسی به دست آمد.
    براساس این گزارش، در ستاد مستقر در این برج 10طبقه که متعلق به «م.ه» است، استودیوی ضبط برنامه های انتخاباتی کشف شد که متعلق به شبکه بی بی سی فارسی بوده و از این مکان برنامه های مکرر تلویزیونی برای پخش در این شبکه ضبط می شده است.
    لازم به ذکر است، مدیریت ستاد عملیات روانی مذکور را «م - الف» از اعضای اصلی حزب مشارکت برعهده داشته است.
    ارتباط تشکیلاتی بی بی سی فارسی با ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی آنجا عمیق تر می شود که بدانیم سردبیری این شبکه تلویزیونی که با مصوبه مستقیم مجلس انگلیس آغاز به کار کرد را فردی به نام «علی اصغر رمضان پور» برعهده دارد که وی معاون فرهنگی عطاءالله مهاجرانی وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت خاتمی بود.
    گفتنی است، اعضای حزب مشارکت و سازمان مجاهدین انقلاب به عنوان احزاب دوقلوی حامی میرحسین موسوی، در ایام پیش از آغاز تبلیغات انتخاباتی در جلسات محفلی خود با اشاره به قطعیت حمایت بی بی سی فارسی از کاندیدای متبوع خود، اذعان می کردند که با توجه به ذهنیت منفی ایرانیان نسبت به دولت انگلیس و رسانه دولتی بی بی سی، بایستی این حمایت به صورت غیرمستقیم و حرفه ای انجام شود، اما شکست قاطع این کاندیدا در انتخابات و رای 25میلیونی مردم به رقیب وی، موجب شد که رسانه مذکور با زیرپا نهادن اصول حرفه ای رسانه ای، به صورت مستقیم وارد گود شده و قسمتی از برنامه های پیش بینی شده اغتشاشگران و طرفداران انقلاب مخملی را راسا به دوش بکشد که البته ناموفق بود.

 

اشک لیلا

روزنامه اعتماد ملی  صفحه 4 

نویسنده: مهدی شیرزاد

    ساده بگویم: ماه هاست قلمم خشکیده. 8 ، 9 ماه پیش، پس از اولین همایش موج سوم می خواستم مطلبی بنویسم با عنوان »قسم به اشک لیلا«. می خواستم بنویسم در این زمانه افراد بسیاری هستند که به دلایل و انگیزه های مختلف از خاتمی می خواهند که به عرصه نامزدی انتخابات ریاست جمهوری دهم بیاید. هر کس این خواست را به زبانی باز می گوید؛ اما به نظر من گویاترین گفته اشک لیلاست! از قضا، آنچه از آن همایش، ماندنی شد و بازتاب یافت همان چند ثانیه اشک لیلاحاتمی بود. و به درستی خانم صادقیان پس از ترک سن توسط لیلاحاتمی گفت: »آری! هنرمندان اینگونه اند«! تا ماه ها ذهن و ضمیرم درگیر این بود که هنوز هم در این دوران پرریا، حرف دل گویاترین کلام و برنده ترین برهان است. می خواستم خاتمی را به صدق اشک لیلاقسم دهم که بیاید؛ اما قسمش ندادم. چون دیدم اشک لیلا، خود، کلمه است و دل مهربان خاتمی نقش آن را بر خود خواهد نشاند. وقتی آمد می خواستم بنویسم: »إنه لقسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم«، اما باز دستم به نوشتن نرفت. و وقتی رفت خرسند شدم که ننوشتم. چون اگر نوشته بودم با رفتنش می ماندم که نوشته پیشین را چگونه توجیه کنم. اما امروز از پس این رفت و آمد ها با یقینی عینی از عمق جان باور دارم که »إنه لقسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم«! و این عظمتی است که این روزها آن را با دل و جان حس می کنیم. عظمتی به بزرگی تاریخ ایران و به همت بلند ملتی برای آزادی و پیشرفت و عدالت. آن روز، لیلابا بغض و اشک از خاتمی خواست برای فردا بیاید. برای بچه او، بچه من و بچه تو، برای آینده ایران. خاتمی آمد و رفت تا ما همه بیاییم. آری! من، تو، او! همگی همراه سیدی با صلابت و مردی از تبار راست قامتان سبلان. ما همگی آمدیم؛ سبزپوش و روشن ضمیر. اما آمدنمان را خوش نداشتند. گویی ناخوانده آمده بودیم! سپیدی آرمانمان و سبزی جامه هایمان چشم هایشان را می زد. و اینان قومی که هیچ گاه حاضر نیستند چشم هایشان را بشویند و جور دیگر ببینند. هر یک از ما به تک تک شان گفتیم: دوستت دارم! اما آن خربزه در دهن ها که چون خموشان بی گُنَه روی بر آسمان کنند، دهان مان را بوییدند مبادا گفته باشیم دوستت دارم؛ و سبزی شهرمان را به سرخی خون مان آراستند. اینان رنگ عزا را خوش تر دارند و سیاهی را بیشتر می پسندند. اما اینها هیچ یک از عظمت آن قسم نمی کاهد. اشک لیلا، نه در حسرت گذشته که اشکی برای آینده بود؛ جوشیده از چشمه امید. و آینده سیه روی خواهد کرد هر که در او غش باشد. آری! آینده به خوبی باز می شناسد و به نیکی می داند چه کسی گل داد و گلوله گرفت! قُدما بر آن بودند که اشک چشم بخار خون جگر است و امروز، ما جملگی خونین جگرانیم؛ دل نگرانیم و به امید رحمت و نصرت او چشم بر آسمانیم. جهان مان تیره است، اما جان مان را صافی بخشیده اند! جسم خاکی را می توان به بند کشید، اما جان صافی را هرگز! آزادی را می توان محبوس کرد، اما آزادگی را هرگز! جان صافی؟! آری! جان صافی! جان صافی همان است که چند روز پس از اشک لیلا، یکی از عزیزترین کسانم، سعید حجاریان، با صدای بلند گفته بود به شرطی که خاتمی بایستد، حاضر است آن را بر سر آرمان مان فدا کند. من، تو، او، ما همه ایستادیم! موسوی و کروبی و خاتمی هم در کنارمان. و حال این سعید حجاریان است که تن نیمه جان خود را برای روشن نگه داشتن شعله اصلاحات، ققنوس وار، هزینه می کند. و این ما بندگان رو سیه خداییم که جز او پناهی نداریم و با دلی پر خون و چشمی اشک بار، دست دعا به درگاه او بلند کرده ایم تا این »نعمت خداداد« را از ما نگیرد. کیست که نداند آقا سعید تاوان زنده ماندنش را می دهد؟! درس های بزرگی از این مرد خدایی آموخته ام که جان سوخته ام امان بازگو کردن آنها را نمی دهد. اما آقا سعید تنها نیست. رمضان زاده نیز روز قبل از گرفتار شدنش در همان ساختمان قیطریه -که امروز آوازه ای جهانی به هم زده- رو به برخی جوانان حاضر مِن جمله برادر من گفته بود: »اشکالی ندارد؛ ما را بزنند؛ بگیرند؛ دستگیر کنند؛ اما در عوض شما جوانان بتوانید راحت زندگی کنید.« زنگ صدای رمضان زاده و لبخند همیشگی چهره صمیمی اش و همین یک جمله، خود، به تنهایی بیش از 20 روز است که مرا آتش زده است. اما رمضان زاده هم تنها نیست. این روزها به مرغ پر کنده ای می مانیم که از کلافگی سر به در و دیوار می کوبد. اما چه حاصل؟ به قدری از یاران و دوستان و عزیزان گرفته اند که مات و مبهوتم که برای کی بنویسم و از کی بنویسم و چه بنویسم و چگونه بنویسم؟ از آقا مصطفی؟ آقای امین زاده؟ میردامادی؟ خدایاری؟ صفایی فراهانی؟ یا از محمدرضای عزیز و شهاب باصفا و خانم توحیدلوی نازنین؟ از کدامیک؟ حال من، وصف حال بسیاری از دوستان با غیرت و بی ادعاست: نخستین بار است که از آزاد بودن مان شرمساریم. غلط گفتم. ببخشید! این نه ما، که آزادی است که از آزادگی شرمسار است.
    آری! قسم به اشک لیلاکه شرم آزادی نمودی از عظمت همان قسم است! خدایا بندگانت را چه دشوار می آزمایی؟ و چه شیرین راه های هدایتت را روی مجاهدانت می گشایی! بار الها! این شوکران، در کام ما شیرین تر از عسل است. عسل مصفایی که شفا و رحمت است. صبر مرهم زخم و دوای درد است. اینک صبر هم آغوش همسران چشم انتظار است. صبر لب بر لبان شبنم اشک، بر ترنم گلبرگ گونه های دخترکان جای خالی بوسه بابا را پر می کند و همنوا با زمزمه های دعای پسران ندای غیرت و صلابت سر می دهد. آری! قسم به اشک لیلاکه پاک تر از آن نمی شناسم و زلال تر از آن سراغ ندارم، نصرت خدا با صابران است و رحمتش نوازشگر بندگان. وعده اوست که هر عسری را یسری است و در پی هر نقمتی، نعمتی. و »إنه لقسمٌ لو تَعلَمونَ عظیم!«

 

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید