دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧

 

خون به خون شستن محال آمد محال

 روزنامه اعتماد ملی  صفحه 3

مقاله سعید حجاریان در سالگرد ترورش؛ 

   شب میلاد پیامبر خاتم که رحمت للعالمین بود را بر شما حضار محترم و همه مسلمانان تهنیت عرض می کنم و از اینکه در چنین شب مبارکی که درهای رحمت و مهربانی خداوند بر کل عالم ماکان و مایکون گشوده است، سخن از خشونت و نابردباری برانم احساس مطلوبی ندارم. سال ها است که راقم این سطور، به دلیل انتشار مقاله ای در روزنامه تحت مدیریت، مورد حمله و ملامت مروجان خشونت در ایران قرار دارد. عنوان آن مقاله که در چند شماره پی در پی در روزنامه منتشر شد این بیت از مولوی بود که: <خون به خون شستن محال آمد محال.> ادعای آن مقاله این بود که شهادت امام حسین (ع) و یارانش در کربلانتیجه قهری و تبعی خون هایی بود که در غزوات پیامبر اکرم(ص) در جنگ با مشرکان از آباء قاتلان حسین در صدر اسلام ریخته شده بود. از همان موقع هم این ادعا به انواع گوناگون مورد نقد قرار گرفت و بنده به عنوان صاحب امتیاز و مدیرمسوول روزنامه صبح امروز، هدف انواع شماتت ها و ملامت ها قرار گرفتم و حتی کار به تکفیر و تفسیق هم کشید. شاید هم یکی از علل موجبه ترور من همین تکفیرها بود.
    لذا قصد دارم در اینجا کمی حول و حوش موضوع موشکافی کرده و آن را از ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار دهم.
    بلاشک اگر یزید در تمام عمرش یک گزاره صادق گفته باشد قولی است که از وی بعد از واقعه طف خطاب به شهدای کربلانقل شده است با این مضمون که ما شما را به انتقام آباء و اجدادمان قتل عام کردیم و حرارت درونی خودمان را بدین وسیله تشفی دادیم. و حتی شعری هم منسوب به او است که به هنگام حضور کاروان اسیران کربلادر قصر شام با چوب خیزران به لبان مبارک حسین بن علی (ع) می زد و می خواند: لیت اشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الاسل
    قد قتلنا القرن من اشیاخهم و عدلناه ببدر فاعتدل
    لاهلوا و استهلوا فرحا ثم قالوا یا یزید لاتشل
    لعبت هاشم بالملک فلاخبر جاء ولاوحی نزل
    لست من خندف ان لم انتقم من بنی احمد ما کان فعل
    در دعای ندبه ماثور از امام جعفر بن محمد (ع) آمده است که حضرت امیرالمومنین(ع) یقاتل علی التاویل و لاتاخذه فی الله، لومه لائم قد وتر فیه صنادید العرب و قتل رجالهم و ناوش ذوبانهم فاودع قلوبهم احقاد بدریه و خیبریه و حنینیه و غیر هن
    حال ممکن است این سوال مطرح شود که آیا پیامبر به اینکه که آثار وضعی نبرد مسلحانه با مشرکان، پس از اینکه قریش، سال ها مسلمانان را تحت فشار و اذیت و آزار قرار داده بود، نهایتا به انتقام کشیده خواهد شد آگاه بودند یا نه؟ پاسخ این سوال هم مثبت است و پیامبر به اینکه جنگ در مقام پیشبرد اهدافش ممکن است خشونت های متقابلی در پی داشته باشد آگاه بود و این را در بسیاری از احادیث منسوب به ایشان در رابطه با دوران کودکی امام حسین (ع) مشاهده می کنیم. اما نکته اینجا است که آن حضرت به عنوان کسی که در غزوات، خود را سپر بلای سپاه اسلام می کند و حتی در بعضی از جنگ ها خبر شهادت ایشان در اردوی مسلمین می پیچید، چگونه می تواند به توالی و آثار وضعی مبارزات و مجاهدات خویش بیندیشند. وقتی خود ایشان حاضر به شهادت و کشته شدن در راه اعتلای کلمه الله بودند، طبعا پروایی از شهادت نوادگان خویش نیز نمی توانستند داشته باشند.
    در حدیث است که در یکی از غزوات، مسلمین تعدادی از اسرا را به زنجیر کشیده بودند. دو تن که در قطار اسرا بودند به آهستگی به پیامبر اشاره کردند و گفتند، می بینی از اسارت ما چقدر بشاش است. پیامبر که این گفته آنها را شنیده بودند فرمودند: شادمانی من نه از اسارت شماست، بلکه به این خاطر است که می بینم شما را با زنجیر به بهشت می برند و از این وضعیت تناقض آلود خنده ام گرفته است. متاسفانه امروزه شاهد آن هستیم که در جامعه ما بسیاری از افراد عقده خودپیامبربینی دارند و قسیم جنت و نار هستند و بر دیوار اعراف نشسته اند و دکمه چراغ قرمز و سبز را در دست گرفته اند و هر کسی را به مالک دوزخ یا دروازه بان بهشت معرفی می کنند. برای این کار خود هم خشونت را ابزار قرار داده و ادعا دارند که خشن فی ذات الله هستند. خود را ملاک حق و باطل دانسته و میزان اعمال بندگان خدا هستند.
    با این مقدمه نسبتا طولانی باید بگویم که در سری مقالات خون به خون شستن محال آمد محال، اولابه جهت توصیفی و تبیینی، چه در مورد پیامبر و چه در مورد غیرپیامبر، حکایت از امری واقع می شد. بحث اصلی هم بر سر این بود که آیا ما آدمیان متعارف حق داریم که مثلاً کسی را با شبهه ارتداد یا سب نبی یا انواع اتهام های دیگر بکشیم یا فرمان قتل آنها را صادر کنیم؟ همچنان که در قتل های زنجیره ای کرمان اتفاق افتاد یا در قتل های زنجیره ای اعضای کانون نویسندگان و فعالان سیاسی در تهران؟ در شرایطی که ما هنوز که هنوز است در عراق، افغانستان و پاکستان همه روزه و با بهانه های واهی شاهد خونریزی های عنیف در میان شیعیان و اهل سنت هستیم. یکی دیگری را رافضی می خواند و دیگری آن یکی را ناصبی! و البته هیچ کدام از این قتل ها ربطی به صدر اسلام نیز ندارد، بلکه از مقطع تشکیل امپراتوری های عثمانی و صفوی به این سو با شدت و ضعف این قبیل امور ادامه داشته است و این ادعا را که خون به خون شستن محال آمد محال را اثبات می کند. و به قول فردوسی:
    پدر کشتی و تخم کین کاشتی / پدر کشته را کی بود آشتی
    گمان هم می کنم این سیر تا زمانی که فرهنگ خشونت به فرهنگ مدارا تبدیل شود و قانون مبنای عمل همگان قرار بگیرد، ادامه خواهد داشت چرا که شاهد آن هستیم که به دلیل نارسایی های قانون مجازات اسلامی در برخی موارد خصوصا ماده 226، عملاراه فرار برای کسانی که گویی با چشم برزخی به افراد می نگرند و می توانند مانند خضر نبی جوانی را با این بصیرت که وی در بزرگسالی به جانی بالفطره ای تبدیل خواهد شد، به قتل برسانند، باز است. البته در همان داستان خضر هم، حضرت موسی(ع) که همراه خضر بوده است تاب نمی آورد و با نظر به ظواهر حکم می کند و راهش را از خضر جدا می کند. داستان خضر نبی و واکنش حضرت موسی یک نکته را به ما می آموزد و آن اینکه اساسا ما انسان ها باید به ظواهر حکم کنیم، نه بواطن امور. حتی در مورد علم قاضی، برخی معتقدند اگر قاضی خود شاهد واقعه ای باشد، می تواند بر مبنای علم خود حکم دهد، در غیر این صورت از روی اماره و قرینه، قطع حاصل نمی شود و باز می بینیم که برخی از قضات در کارنامه قضاوت خود به طور مکرر بر مبنای قرینه، قطع حاصل نموده و حکم به قصاص داده اند. حال آنکه در بحث قضا، قطع قطاع معتبر نیست.
    این در شرایطی است که در بسیاری از قتل های سنوات دهه هفتاد مباشران و آمران خود را در جای اولیاءالله نشانده اند.در قضیه قتل های زنجیره ای دو خاطره به یاد دارم که شاید برای دوستان تازگی داشته باشد و بتواند تفاوت مشرب این دو نظرگاه را نسبت به مساله کرامت انسان روشن سازد. الف: در زمان معرفی کابینه مهندس بازرگان به امام، مرحوم فروهر همراه آن هیات با امام روبه رو شد و با ایشان مصافحه کرد، امام متوجه شد که ایشان انگشتر طلادر دست دارد. لذا خیلی با نرمی و آهستگی و بدون آنکه کسی متوجه شود انگشتر را از انگشت فروهر بیرون آورد و در کف دست وی نهاد و به این ترتیب نظر فقهی خود را عملابه وی تفهیم کرد. بعدها نیز امام خیلی به ایشان علاقه مند شد و در قضیه کردستان او را به عنوان یکی از نمایندگان خویش در آن غائله منسوب کرد. داریوش فروهر نیز با اینکه منتقد نظام بود اما همیشه جانب ادب را نسبت به امام رعایت می کرد. اما کسانی که فتوای قتل وی را صادر کردند یا در این کار مباشرت داشتند، با حکم به بواطن کردند و شخصیت مبارز و مسنی را با کارد سلاخی کردند.
    ب: خاطره دوم مربوط می شود به جلسه هفتگی مرحوم آقا میرزا اسماعیل دولابی. شبی در چند اتاق نیمه تاریک، یکی از متهمان اصلی قتل های زنجیره ای برای اولین بار و در وسط مجلس وارد شد و در گوشه ای خیلی دور از مرحوم دولابی نشست. به یکباره رخسار آن مرحوم گرفته و عبوس شد و اندکی سکوت کرد. سپس سر را بالاآورد و گفت: آقایان قتل نفس می کنند و در مجلس ما هم حاضر می شوند؛ عجبا! و آنگاه دوباره سر را به پایین انداخت و به سکوت عمیقی فرورفت. در همین حین آن متهم که احساس کرد وجود وی موجب تکدر خاطر آقای دولابی شده به آهستگی جلسه را ترک کرد و جلسه ادامه پیدا کرد. در اینجا برخورد مرحوم آقامیرزا اسماعیل دولابی برای ما بسیار آموزنده است. ایشان که به واقع اهل معنا بودند در شرایطی که نسبت به وقوع گناه از سوی شخصی اطمینان داشتند، حداکثر فتوایی که نسبت به او صادر می کنند وادار کردن خاطی به ترک مجلس خود بود نه اینکه حکم به ارتداد و قصاص نفس او بدهد.
    کاشکی هستی زبانی داشتی/ تا ز هستان پرده ها برداشتی
    هرچه گویی ای دم هستی از آن/ پرده ای دیگر برو بستی بدان
    آفت ادراک آن قالست و حال/ خون به خون شستن محالست و محال
متن این مقاله در مراسم شنبه شب سالگرد ترور حجاریان  در جبهه مشارکت قرائت شد

 

عبدالکریم سروش: ورود عرفان به سیاست ورود هلاکت آوری است

روزنامه اعتماد ملی  صفحه 2 

   یک محقق و پژوهشگر دینی معتقد است آمیخته شدن عرفان به سیاست پیامدهای خطرناکی دارد.
    به گزارش ایلنا عبدالکریم سروش که به مناسبت سالگرد ترور سعید حجاریان در مراسمی با عنوان نفی خشونت در دفتر جبهه مشارکت سخن می گفت با بیان اینکه باور نمی کردم در این جلسه محترم حضور یابم، خداوند را برای این کامیابی شاکر شد. وی در ادامه با اشاره به مقاله سعید حجاریان که در قسمتی از آن آورده شده بود <پاره ای از آدمیان عقده خود پیامبربینی دارند گفت: متاسفانه این موضوع را در کشور خود شاهد هستیم و این رویکرد ناگوار همچنان در جامعه ما حکمفرما است. این استاد دانشگاه ورود عرفان به سیاست را ورودی هلاکت آور دانست و گفت: آمیخته شدن عرفان و سیاست توالی خطرناکی داشته است و عارفان معتقدند که خداوند رحیم است و رحمت او بر همه چیز گسترده است و صفت رحمت او بر دیگر صفات اولی تر قرار می گیرد. همچنین خشم و غضب خداوندی از دید عارفان همان رحمت است و معتقدم نباید از قهر و خشم خداوند ترسید. سروش با بیان اینکه کسانی که عقده خودخدابینی دارند به خشونت روی می آورند، اظهار داشت: افرادی که پا در کفش خدا می کنند و ردای الوهیت می پوشند از دایره بشریت و انسانیت خارج می شوند. وی با بیان اینکه افراد به چندگونه مبتلابه خودخدابینی می شوند، گفت: یکی از جنبه های خودخدابینی این است که افراد دست طمع در الوهیت بزنند و به ستایش انسان دیگر بپردازند و این ستایش را تکلیف خود بدانند. وی تصریح کرد: اولین کاری که باید برای نفی خشونت انجام داده شود این است که جامه پیامبری و خدایی از تن بیرون آورده شود و دست الوهیت در نبوت دراز نشود. سروش با اشاره به <اخلاق حافظی>، تاکید کرد: اخلاق حافظی بهترین روش برای حاکم شدن اخلاق در جامعه است و اینکه گفته می شود اخلاق حافظی غیردینی است به هیچ وجه صحیح نیست زیرا حافظ با مطالعه دقیق دین بهترین روش ها را برای حاکم شدن اخلاق به ارمغان آورده است. وی تصریح کرد: زبان حافظ بهترین درمان برای جامعه کنونی ما است. سروش با اشاره به این بیت حافظ که آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است/ با دوستان مروت با دشمنان مدارا گفت: متاسفانه اکنون ما با دوستان خود هم مروت نداریم و در حال درگیری هستیم و یکی از مهمترین اصل ها برای من این است که رفتاری که تعارض ها را کم می کند اخلاقی تر است و رذیلت ها عموما آن چیزهایی است که آدمی را با خود یا با دیگری به جدال می افکند. به اعتقاد این استاد دانشگاه در جامعه ای که دروغ، مال اندوزی، حسدورزی و غیبت کردن حاکم باشد نزاع در آن جامعه بالامی گیرد. وی خاطرنشان کرد: انسانی که در این جهان با خود و دیگران در حال نزاع است پیشاپیش در خود جهنمی دارد و این جهنم را با خود به آن دنیا هم می برد. سروش با تاکید بر اینکه به مدارا و مروت حاجت داریم؛ هم حاجت این جهانی و هم حاجت آن جهانی با طرح این پرسش که چرا همچنان خشونت در جامعه در جریان است، گفت: روانشناسان اعتقاد دارند که ریشه خشونت در فطرت آدمی است و افراد به هر طریقی حاضر به حذف رقیب هستند. سروش با بیان اینکه ادیان از طریق ترساندن مردم از عذاب خداوندی تلاش دارند از روش های خشونت مردم را برحذر دارند، اظهار داشت: روش های دینی شیوه های حداقلی است و عقل آدمی باید به آن بیفزاید و وقتی عقل آدمی حاکم باشد از خشونت کاسته می شود. وی یکی از راه های کاهش خشونت در جهان را ورزش های دسته جمعی برشمرد و با بیان اینکه در ورزش های دسته جمعی افراد بدون خشونت با هم رقابت می کنند نتیجه گرفت این فقط ادیان نیستند که خشونت می آفرینند بلکه سکولارها هم به خشونت روی می آورند. سروش در پایان با بیان اینکه کسانی که رقیب را برنمی تابند هیچ گاه به عدالت نمی رسند، اظهار داشت: روح عدالت همان جمله ای است که در همه ادیان وجود داشته و آن اینکه آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران هم نپسند.

 

ریسک های دوگانه

 روزنامه کیهان صفحه 2 

نویسنده: حسین شریعتمداری

سرانجام آنچه قرار بود بعد از پایان تعطیلات نوروزی و یا، حداکثر در اوایل اردیبهشت ماه سال 88 اتفاق بیفتد و کیهان نیز پیشاپیش به عنوان یک احتمال جدی از آن خبر داده بود، چند هفته زودتر از موعد پیش بینی شده در حال وقوع است و سایت ها و افراد نزدیک به آقای سیدمحمد خاتمی با قید «احتمال قوی» از کناره گیری ایشان به نفع آقای موسوی خبر دادند. سایت یاری نیوز- ارگان ستاد انتخاباتی آقای خاتمی- ضمن اعلام این خبر که دیروز از سوی آقای خاتمی و در جمع هواداران ایشان مطرح شده بود، طی یادداشتی به تحلیل ماجرا پرداخت. این سایت در تحلیل خود ضمن گلایه از مهندس موسوی که چرا با وجود خاتمی کاندیدا شده است! و اعتراض به کروبی که چرا حرمت اصلاح طلبان را پاس نداشته است! می نویسد؛ «اگر خاتمی حتی انصراف خود را اعلام کند این انصراف به منزله انصراف خاتمی از فعالیت های سیاسی و اجتماعی نخواهد بود، چه آن که او در دو ماه آینده نقشی ماندگار را در اجماع اصلاح طلبان و تغییر وضع موجود ایفا خواهد کرد» و در باره علت انصراف آقای خاتمی، تاکید می کند «خاتمی با رعایت اخلاق و بزرگ منشی و پایمردی خود نجات ایران و اصلاحات را حتی بر انبوه درخواست های هواداران خود که به میلیون ها نفر می رسد(!!) ترجیح داده تا نام خود را در تاریخ ماندگارتر از پیش کند.»
    اگرچه سایت یاری نیوز و سایر اصلاح طلبان اصرار دارند انصراف آقای خاتمی را «یک تصمیم» که طی دو سه روز اخیر اتخاذ شده است معرفی کنند ولی برخی از شواهد و قرائن موجود این احتمال را قوت می بخشند که تصمیم اخیر، یک برنامه از قبل طراحی شده است و آقای خاتمی از ابتدا برای کنار رفتن به میدان آمده بود. نگارنده اصرار ندارد که این برداشت را قطعی تلقی کند اما به هر حال، این هم یک احتمال است که با توجه به آنچه در پی خواهد آمد نباید نادیده گرفته شود.
    1- آقای خاتمی برای کاندیداتوری خود دو دغدغه اصلی داشت که ایشان را آرام نمی گذاشت. اول؛ «ریسک سابقه» و دوم؛ «ریسک اطرافیان». این دو نگرانی آقای خاتمی از نوع نگرانی ها و دغدغه هایی نبود که با گذر ایام و یا چاره اندیشی این و آن برطرف شدنی باشد.
    الف: «ریسک سابقه»، آقای خاتمی در سابقه خود دو دوره ریاست جمهوری با رای بسیار بالارا دارد. این سابقه برای آقای خاتمی یک «سرمایه سیاسی» قابل توجه تلقی می شود. خاتمی با ورود به عرصه انتخابات ریاست جمهوری دهم باید روی این سرمایه ریسک می کرد و حال آن که نه فقط نسبت به نتیجه آن امید چندانی نداشت، بلکه شواهد موجود از یک رقابت «باخت- باخت» برای ایشان حکایت می کرد، از جمله این شواهد آن که مردم طی 6 سال گذشته به گونه ای چشمگیر و غیر قابل انکار از مدعیان اصلاحات رویگردان شده و در تمامی چند انتخابات انجام شده اخیر به اصولگرایان روی کرده اند. به عنوان مثال در انتخابات مجلس هشتم، آقای خاتمی یک لیست 30 نفره برای تهران معرفی کرد و به تبلیغ گسترده آن پرداخت. اما در دور اول انتخابات هیچ یک از نامزدهای لیست خاتمی رای نیاوردند و در دور دوم فقط یک نفر از آنها - آقای محجوب- موفق به کسب رای شد که او نیز نامزد اختصاصی لیست آقای خاتمی نبود بلکه در چند لیست دیگر و از جمله لیست خانه کارگر- به عنوان دبیر کل خانه کارگر- حضور داشت. بدیهی است که آقای خاتمی از نتیجه چند انتخابات 6 سال اخیر و مخصوصاً از نتیجه انتخابات مجلس هشتم به این نظر قطعی رسیده باشد که دیگر از جایگاه قبلی در میان مردم برخوردار نیست. بنابراین احساس می کرد حضور ایشان به عنوان نامزد ریاست جمهوری دهم، فقط یک ریسک است و می تواند سرمایه سیاسی او یعنی سابقه دو دوره انتخابات با رای بالارا برباد دهد. از سوی دیگر، احمدی نژاد با مشخصاتی نظیر یک استاد دانشگاه، یک بسیجی رزمنده، یک ساده زیست، یک فرد متعهد و پای بند به گفتمان امام و انقلاب، یک رئیس جمهور شجاع و مقاوم در برابر باج خواهی دشمنان بیرونی و حامی واقعی و عملی مردم محروم و مستضعف و ده ها ویژگی برجسته و ارزشمند دیگر، جایی برای رقابت مدعیان اصلاحات باقی نگذاشته، مدعیانی که طی 8 سال حاکمیت خود، نه فقط به این ارزش ها و نیازهای مردم توجهی نداشتند بلکه ایجاد آشوب، ساختارشکنی، سخره مردم محروم، وادادگی در برابر دشمنان بیرونی، فدا کردن منافع ملی به پای اهداف حزبی، اهانت به مقدسات و... شناخته شده ترین عملکرد آنها بود، دولت نهم شعارهای دهان پرکن اما خالی از محتوا و عمل اصلاح طلبان را در میدان عمل و با عملکرد مردم سالارانه خویش به چالش جدی کشیده و از اعتبار انداخته است. بنابراین آقای خاتمی حق داشته و دارد که کاندیداتوری خود را یک «ریسک سابقه» تلقی کرده و سرمایه سیاسی خود را در این «ریسک» برباد رفته بداند.
    ب: «ریسک اطرافیان»؛ بسیاری از اطرافیان آقای خاتمی و حامیان ایشان برای انتخابات ریاست جمهوری دهم، دقیقاً همان کسانی بوده و هستند که بارها بی اعتقادی خود به آقای خاتمی را نه فقط در گفتار صریح، بلکه در عمل فریاد زده بودند. اظهارات صریحی نظیر آن که، خاتمی گورباچف است و باید جای خود را به یک «یلتسین» بدهد! خاتمی شبیه شاه سلطان حسین صفوی است که -با عرض پوزش- عرضه اداره کشور را ندارد! ما از ابتدا می دانستیم که خاتمی با ما - حزب مشارکت و سازمان مجاهدین- فرق دارد، او یک روحانی است و گروه خونش با اصلاح طلبان نمی خواند! خاتمی مرد شنا در استخر است و توان شنا کردن در دریا را ندارد! خاتمی- باز هم با عرض پوزش - اردک لنگ است و کاری از او ساخته نیست! باید خاتمی را از قطار اصلاحات پیاده کرد! خاتمی آخرین میخ را بر تابوت اصلاحات کوبید! و... این برخوردها با آقای خاتمی در دوران ریاست جمهوری ایشان تا آنجا پیش رفت که وی با صراحت و عصبانیت فریاد زد «از جبهه اصلاحات صدای دشمن به گوش می رسد»! و چند روز قبل از اعلام نامزدی خود، طی سخنانی در دانشگاه تهران اذعان کرده بود که اطرافیان وی یکی از اصلی ترین دغدغه های او هستند!
    با توجه به اندکی از بسیارها که درباره مواضع و عملکرد اطرافیان قبلی و کنونی آقای خاتمی گفته شد، بدیهی است که «ریسک اطرافیان» یکی دیگر از اصلی ترین دغدغه های خاتمی باشد. دغدغه های دوگانه یاد شده از همان ابتدا این احتمال را قوت می بخشید که آقای خاتمی تا پایان ماجرا در صحنه باقی نمی ماند. بنابراین، به سختی می توان تصمیم دیروز ایشان را، یک برنامه از قبل طراحی شده تلقی نکرد.
    2- کیهان پیش از این احتمال داده بود که آقای مهندس موسوی نامزد نهایی جبهه اصلاحات و اعلام حضور آقای خاتمی با هدف زمینه سازی برای حضور ایشان صورت گرفته است. در این باره گفتنی است که اگر آقای مهندس موسوی با تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد ناچار بود سوابق ناخوشایند مدعیان اصلاحات را با خود حمل کند که نتیجه آن، خدشه دار کردن سوابق و خوشنامی خود در دوران نخست وزیری بود و اگر بدون تابلوی جبهه اصلاحات به صحنه می آمد، برای این سؤال پاسخی نداشت که چرا طی 8 سال حاکمیت مدعیان اصلاحات بر قوه مجریه و 4 سال حاکمیت آنان بر قوه مقننه و هجوم آشکار و بی پرده آنها به اسلام، انقلاب، امام و... سکوت کرده است؟! مدعیان اصلاحات، خط امام(ره) را شایسته موزه تاریخ می دانستند! می گفتند اصلی ترین مانع دموکراسی آن است که در ایران هنوز خدا زنده است! اسلام را برای 1400 سال قبل مناسب می دانستند! فرهنگ شهادت را خشونت طلبی معرفی می کردند! از سرمایه داران حمایت می کردند، امام حسین(ع) را قربانی خشونت جدش رسول خدا(ص) در صدر اسلام می دانستند، محرومان و مستضعفان را مسخره می کردند! تن دادن به باج خواهی آمریکا را «عقل گرایی» می نامیدند!... و آقای مهندس موسوی نه فقط در مقابل تمامی این اقدامات ناپسند مدعیان اصلاحات سکوت کرده بود، بلکه به عنوان «مشاور ارشد» در کنار آقای خاتمی بود.
    با توجه به نکته فوق، تنها راه برای آقای مهندس موسوی این بود که با تابلوی مشترک از «اصلاح طلبی و اصولگرایی» وارد صحنه شود. یعنی دقیقاً همان که ایشان به هنگام اعلام رسمی نامزدی خود بر آن تاکید ورزید.
    3- برخی از شواهد دیگر نیز احتمال یاد شده را قوت می بخشد از جمله آن که مدعیان اصلاحات از یکسو به آراء هواداران خود برای مهندس موسوی نیاز دارند و از سوی دیگر به رای- هرچند اندک- طرفداران اصولگرایی به ایشان امید بسته اند. اما مشکل اصلی آن است که سکوت مطلق مهندس موسوی در برابر ناراستی ها و مواضع و عملکرد ناپسند اصلاح طلبان جای چندانی برای حمایت اصولگرایان از ایشان باقی نگذاشته است و هواداران جبهه اصلاحات نیز شعارهای جدید ایشان را نمی پسندند. شاید دقیقا به همین علت و برای عبور از این عقبه است که سایت های وابسته به اصلاح طلبان به یکباره با چرخشی نزدیک به 180 درجه، سعی می کنند موسوی را بیرون از جبهه اصلاح طلبان معرفی کنند!! چرا؟! احتمالاً با این هدف که توجه برخی از اصولگرایان به وی را جلب کنند!
    و در این باره گفتنی های دیگری نیز هست.